تبليغاتX
بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست...

بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست...
این وبلاگ بیانگر دیدگاههای شخصی خود و سایر مطالب دوستان خواهد بود.

گولوشلرین دونوب قالدی اوزومده

گوز یاشلاریم بوز باغلادی گوزومده

سوز وئرمیشم من قالمیشام سوزومده

سن سه منه وفاسیزلیق ایله دین

من یولومدا داغدان آخیب چای اولدوم

قارانلوقدا سندن اوتور آی اولدوم

اوشویوردوم قیشدا سنه یای اولدوم

سویله گوروم سن من اوچون نیله دین؟

سندن اوزاق قاچیب گئده ر بیلمیرم

بو آیریلیق نغمه سینی سئو میره م

سن دونیامسان دونیانی من نیلیره م

سن کی دولو دنیا میزی نیله دین؟

[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 16:8 ] [ خودم ]
باغا گیردیم اوزومه

تیکان باتدی دیزیمه

اَییلدیم چیخاتماغا

یار ساتاشدی گوزومه


آی قیز حیرانین اوللام

اوغلان جیرانین اوللام

گِئدَر سَن یولا ساللام ،

قالارسان قادان آللام !


قارا آت نالی نِیلر

قارا قاش خالی نیلر

وفالی یاری اولان

دولتی مالی نیلر


گِئدَر سَن یولا ساللام ،

قالارسان قادان آللام !
300px-Mugham_Festival_2008.jpg
[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 15:57 ] [ خودم ]

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.
جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند غصب کردن جای دیگران چه مزه ای دارد. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.
با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 18:50 ] [ خودم ]
آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:...

در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"
[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 18:42 ] [ خودم ]

 روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »



وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!

 

 

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 18:39 ] [ خودم ]

 

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را

با شتاب ابرهای نیمه شب میرفت و بود
پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را

چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس
روشنی میداد مشکین جامه های خویش را

گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش
تا بپوشد خنده های نابجای خویش را

می درخشید از میان تیرگی ها گردنش
چون تکان میداد زلف مشکسای خویش را

گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
دیدمش از یاد بردم گفته های خویش را

دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل
گر چه غافل بود آن مه مبتلای خویش را

این چه ذوق و اضطرابست این چه شکل و حالتیست
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را

تا به من نزدیک شد گفتم سلام ای آشنا
گفتم اما کی شنیدم جز صدای خویش را ؟

کاش بشناسد مرا آن بیوفای آشنا
آه اگر بیگانه باشد آشنای خویش را !!!

[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 20:28 ] [ خودم ]
گفتي كه : مي بوسم تو را گفتم تمنا مي كنم

گفتي كه : گر بيند كسي ؟ گفتم كه : حاشا مي كنم

گفتي: ز بخت بد اگر ، ناگه رقيب آيد ز در ؟

گفتم كه : با افسونگري ، او را ز سر وا مي كنم

گفتي كه : تلخي هاي من گر ناگوار افتد مرا

گفتم كه: با نوش لبم ،آنرا گوارا مي كنم

گفتي : چه مي بيني بگو در چشم چون آيينه ام ؟

گفتم كه : من خود را در او عريان تماشا مي كنم

گفتي كه : از بي طاقتي ،دل قصد يغما مي كند

گفتم كه : با يغماگران ، باري مدارا مي كنم

گفتي كه : پيوند تو را با نقد هستي مي خرم

گفتم كه : ارزان تر از اين من با تو سودا مي كنم

گفتي : اگر از كوي خود ، روزي تو را گويم برو؟

گفتم كه: صد سال دگر امروز و فردا ميكنم

گفتي : گر از پاي خود، زنجير عشقت وا كنم

گفتم : ز تو ديوانه تر ، داني كه پيدا مي كنم

سيمين بهبهاني
[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 18:48 ] [ خودم ]

منحنی قامتم، قامت ابروی توست

خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست

[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 18:46 ] [ خودم ]
سن  سیز بیرگون.؛بو ائللردن

سنخ ئوره ک؛دولو گوزله؛بوش اللرله

اوزاقلاشیب،گده جاغام.

سن سیز بیر گون؛یاواش یاواش

بیر ایسلانمیش بولبول کیمی

سس سیز ؛سؤز سوز

خزان یلی یره سالان

خاطره لر یارپاخ لارین

ایاخلائیب

دولو گؤزله ؛بوش اللرله

اوزاقلاشیب،گده جاغام

سن سیز، بیر گون

بولوط لارا باخا باخا

گؤزلریمدن سولو یاغیش آخاآخا

بیرجه سنی دوشونرکن

چمده ایتن تپه لری

بیر کؤلگه تک ،چخیب آشیب

گؤزلریندن اوزاقلاشیب گده جاغام

سن سیز بیرگون

قول قاناطی قریلمیش بیربولبول کیمی

آیریلیغا محکوم اولموش عاشیق کیمی

اولدوز لار تک یانا یانا

قارانلیغدا ایتیب باتیب

گوزلریندن اوزاقلاشیب گده جاغام.،

ئونوتما کی ؛هاردا اولسام

سنله اولان خاطره لر

کوزررنمیش بیر کوز کیمی

ئوره گیمی داغلیاجاخ

گونده یوز یول

گؤزلریوین درین لیغین

یاده سالیب

بوتون جسمیم،آغلیاجاخ....

من ئولسم ده گؤز یاشیمنان حیات آلمیش شلاله لر

محبتین افسانه سین

سنین ایچون ساخلیاجاخ

سنین ایچون ساخلیاجاخ.........................

[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 18:40 ] [ خودم ]

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای آموختن فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد.

استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن یاد داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد . سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن فن همه حریفان خود را شکست دهد !

سه ماه بعد کودک یک دست توانست در مسابقات بین باشگاه ها با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، موفق شد تمام حریفان را به زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد .

وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید . استاد گفت : دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی . ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود . و سوم این که تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی را نداشتی! یاد بگیر که در زندگی ، چگونه نقاط ضعف خود را جبران کنی . راز موفقیت در زندگی ، لزوماً داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از بی امکانی به عنوان نقطه قوت نیز هست ................

[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 18:38 ] [ خودم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ